۱۳۸۶ شهریور ۵, دوشنبه

گلگشت

دوست نازنینی دارم به اسم مهدی مرادی . گاهی لطفی می کند و برایم کامند می گذارد . دوستی ما بر می گردد به دوران دانشگاه و فعالیت های اجتماعی - فرهنگی و البته سیاسی دانشجویی . روزگاری که همه اش تاریخی است و به یاد ماندنی . هر وقت که چند نفری از آن دوستان به پست هم می خوریم . مرور خاطرات صد هزار مرتبه تعریف شده شروع می شود و باز تعریف می شود و باز می خندیم و باز ناراحت می شویم و باز دعوایمان می گیرد و
حالا قرار شده ما با این آقا مهدی عزیزمان سه شنبه شب حرکت کنیم برویم به لردگان که البته دقیقا ً نمی دانم کجاست و البته شنیده ام که جای زیبایست . سه شنبه شب رفتنی هستیم و جمعه شب آمدنی . راستش اولین مسافرت من است به طبیعت ، که قرار است شب ها را در چادر بگذرانیم و روزها را به گلگشت و تفریح . تا حالا هر چه مسافرت بوده شهری بوده . دشت و دمن هم اگر بوده پیک نیکی بوده ، صبح رفته ایم و عصر آمده ایم . به هر حال جای همه دوستان خالی خواهد بود به ما که قرار است اساسی خوش بگذرد

۲ نظر:

ماكان گفت...

تا حالا به طبيعت پناه نبردي! مطمئنا فرماوشي نشدني ميشه!

وارطان گفت...

ما که دلتنگت می شویم حتی بقدر همین 3 روز...لول!