۱۳۸۶ شهریور ۳, شنبه

شبی که . . .

خیلی ها شب زنده داری را بیشتر از خوابیدن در شب دوست دارند. دوست دارند شبها بیدار باشند و به قول خودشان از خلوت و سکوت شب بهره ببرند . به امتحانش می ارزد یک شب مثلاً ساعت یک شب به بعد رادیو را روی یکی از موجهای رادیوی جمهوری اسلامی تنظیم کنید و بشنوید که شب زنده داران ایرانی چگونه قربان صدقه شب می روند و با شب خوشند .
از من که بپرسی ، من شبها تعطیلم ، هرچند روزها هم خیلی این گشوده و پذیرا نیستم ، اما از آن ها هم نیستم که شبها بتوانم درس بخوانم و چیزی یاد بگیرم و فعالیت مثبتی انجام دهم . خیلی هنر کنم تا ساعت دو و نیم بیدار بمانم که مثلاً فیلمی که دارم نگاه میکنم تمام شود . اما همین که یک نفری پیدا شود که بنشینیم با هم و چرت و پرت بگوییم و گل واژه بازی درآوریم تا فرداهایش حاضرم بیدار بمانم و بخندیم .
حالا این آسمان و ریسمان بافتن و شب شب کردنها را گفتم که چی ؟ فردا دوست نازنینی ، رضا طبا ، به خدمت سربازی اعزام میشود. بیست ماه پیش درست در همین شبی من هم فردایش راهی سفر بودم که بروم یزد و به پادگان آموزشی . حالا فردا سربازی من تمام خواهد شد و سربازی رضا شروع. شب پر آشوب و استرسی است احتمالاً ، هم برای خودش و هم برای خانواده اش . بعضی شب ها ماندنی میشوند ، شبهایی که از بیقراری و ندانستن چه پیش خواهد آمدنها خوابت نمیبرد . آموزشی که بودم بچه ها به جایم گاه گاهی توی وبلاگ نوشتند یادش به خیر .(+.+)
پی نوشت : این متن که منتشر شود، رضا رفته است د. روز است که بلاگر باز نمیشود و نوشته ام به تاخیر افتاده . آرزو میکنم دو ماه آموزشیش دو روز بیشتر طول نکشد

۲ نظر:

ماكان گفت...

زمان دانشجويي چه شب هايي كه تا صبح بيدار نبوديم، به بهونه درس يا حرف زدن يا ورق بازي كردن! ولي خونه اگه پايه نداشته باشي سخته!

وارطان گفت...

تغییر لحن نوشتنت یک جوری چسبید. گرچه همشه نوشته های تو لامصب می چسبد.
رضا هم زود می آید و بازهم دور همیم.