۱۳۸۴ اسفند ۲۸, یکشنبه

یه جایی نزدیک سرانگشتای خیست

تو سرم افتاده بود ، از صبحش . گفتم اینبار که ببینمش بهش میگم . همه چی رو . می گم چی گذشت . چی شد که اینجوری شد اونوقت شاید اون هم بگه چی شد . چرا اینجوری شد . می گفت ؟
نگفت . نگفتم
بزرگ شده بود . باهام که دست داد یاد سر انگشتایی افتادم که . . .


یهو میای بعد از چند ماه بی خبری و دربه دری. بعد از کلی این ور اون ور زدن و چرخیدن .یهویی و بی خبری. کجا بودی این مدت ؟ اصلا میدونی تو این همه مدت چه اتفاقایی افتاده . چند نفر مردن ؟ چند نفر زندن ؟ چند نفر و گرفتن چند نفر و ول کردن . چند تا سایت و فیلتر کردن ، مذاکرات هسته ای و بی هسته ای چی شد؟
نه ! اصلا تو می دونی ؟ تو اصلا میفهمی ؟ شیرینی دانمارکی چی شد سرنوشتش ؟ اصلا تو میدونی افسانه هالوکاست چی چی هست؟ ؟ ها؟
رفتی فقط به چپ چپ ، به راست راست یاد گرفتی اومدی ؟اومدی و تازه میگی سلام ! آح اون سلامت بخوره تو سرت !


تولدت مبارک آقای معمار !


راستی این اولین بار است که توی این قالب جدید مینویسم
نه دومین بار


ناز انگشتای بارون ِ تو باغم میکنه

۵ نظر:

shaadi گفت...

baagham mikone...kashki nasoozoone!

لولو گفت...

هااااااا؟؟؟؟ مي دني اصلا؟؟؟

vartan گفت...

آره اینطوری درسته
داری میشی پویاهه ی قدیم.
ماااااااااااااااااچ

ناشناس گفت...

سلام ... خوش امديد دوست خوبم . به قول دوستانتان تا ميتوانيد اينجا شكايت كنيد و بنويسيد . تازه داره ميفههم چقدر ساده و بيپيرايه مينويسي و چقدر برايم زيبايند . . ايرواني دات كام .
www.irvani.com
پايدار باشيد . پونه

roya گفت...

سلام
این جوزی بهتره!