۱۳۸۳ بهمن ۲۸, چهارشنبه

امروز اگر بیست و ششم بهمن باشد از آستانه ی 25 سالگیم 38 روز گذشته است.
ایستاده ام روبه روی آیینه. پشت سرم توی آینه که جلوتر از خودم است همه چیز سر جایش است میزها و صندلی ها. سر و صورتم هم همینطور.
پیکر نه چندان نحیفم جلوی خودم توی آینه و پشت میزها و صندلیهااست به غیر از چند حفره جدید که رویش ایجاد شده تغییری نکرده است.
به اضافه حفره های قدیمی تر شده ام تقریبا مثل پنیرهایی که کارتن ها نشان میدهند.سوراخ سوراخ.
حفره های بالا تنه کمترند ولی بزرگتر اما حفره های نواحی تحتانی بیشترند و متراکم تر.
رسم عاشق کشی را اگر دیده باشی پسر بچه که بر می گردد همه ی موهایش سفید است و صورتش چروک. برمی گردم طرف مونیتور همه موهایم سیاه است و صورتم هم همانطور که بود. نه؟
همه چیز سر جای خودش است . چشم ها . ابروها. دماغ. گوشها. فقط چند حفره اضافه تر شده وگرنه همه چیز سر جایش است.

هیچ نظری موجود نیست: