Wednesday، July 8، 2009

کن فیکون

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

Saturday، June 13، 2009

بمان

خدا رو شکر هنوز اینجا رو نبستند

Saturday، May 23، 2009

facebook filter shoodeh engar?

Friday، May 22، 2009

میون این همه کوچه که به هم پیوسته /کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته
آره؟

Friday، May 15، 2009

عشق

بد طور عاشق خودم شدم

Tuesday، May 12، 2009

. . . :
دیدی که خون ناحق پروانه شمع را چنمدان انمان نداد که شب را سحر کند.

انقدر درگیر خودم هستم که از همه چیز فارغ شدم. فراغت از همه چیز

Saturday، May 9، 2009

رکب

چرا من انقدر ساده و احمق و خوش بین میشم گاهی؟
کسی نمیدونه؟
شما چطور آقای مهندس؟

Wednesday، March 18، 2009

چشمها - موها

. . . چه بیهوده لغات شاعر را سیاه می کنند

Thursday، March 12، 2009

تراژدی با دوربین چشمی

داستان اینقدرها هم پیچیده نیست. یک آدم پدر سوخته . یک آدم ساده.
یک آدم بیشرفِ بی پدرِ بی همه چیز.
یه آدم خر.
همه داستان همین بود. اما چه تراژدی بشود !
پ.ن: وبلاگ من شده گه گدار نامه، با این وجود هنوز دوستش میدارم
* زیر لوگوم یه چیزی نوشتم که جدیده.
* روزهای اسباب کشی و دل کندن
* . . . برای روز انتقام
* مهندس عزیز هر چیز یک تاوانی دارد . در جریانی ؟
*قالبم جدید است

Monday، June 16، 2008

بیچارگان

هر کدام از ما دو تا دست داشتیم و اکثرن دو پا و دو گوش و دو چشم. از همان ابتدا ما به دو گروه تقسیم شدیم . من در گروه مردان بودم. تو در گروه زنان
هنوز که هنوز است من در گروه مردان هستم و تو در گروه زنان اما حالا من نه آن دستها را دارم نه تو آن چشمها را .